خرید بک لینک
koolakكــــولاكـــــــــــــ٥٨درود!راستش از وقتي پست قبلي رو گذاشتم بعدش همش ميخاستم بيام يچيزيو بگم وقت و فرصت نميشد،آخره شب هم يادم ميومد از خستگي گوشي بدست خوابم ميبرد...راستي ترش مدتيه دلم كنسرت همين خواننده رو ميخاد كه ميگه: "من هم دلم تنگته هم قهرم باهات هم دلم شکسته از تو هم هنوز میمیرم برات..."برم كنسرتش فقط داااااد بزنم،تموووووم بند بندِ شعرشو،تمووووووم مصرع هاشو...آخ كه وقتي تنهام اين آهنگ حاميم ديوونه ام ميكنه و بلند بلند با خودم تكرارش ميكنم،اصلا مگه ميذارم آهنگه كه تموم شد آهنگ بعدشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

koolakكــــولاكـــــــــــــ٥٩درود!ساعت ٤و ٦ديقه از صبح چهارشنبه اس،يك ساعت پيش بخاطر درخواستِ شير بيسان بيدار شدم،چنان گلوم درد ميكنه،چنان كوفته ام،چنان بدن درد دارم كه نگو و نپرس،هركاري كردم خوابم نبرد،بلند شدم اومدم تو اتاق دلوان ناخونامو لاكِ پوست پيازي زدم و نشستم تا خشك بشه برم به ادامه ي كارام برسم،فردا ساعت ٥ونيم عصر نوبت دكتر دارم بايد بريم شيراز،برا همين قراره قبل از ظهر حركت كنيم كه عصر برسيم من به دكترم برسم،لباساي گرم بچه ها رو براي دو روز موندن جمع كردم،يني كيفمون آماده اس فقط اكسسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

koolakكــــولاكـــــــــــــ٦٠درود!اون دفترم بود كه تموم خاطرات و يادداشت هاي زمان مدرسه و پيش دانشگاهيم و پشت كنكوري بودنم توش نوشته بودم...نميدونم چرا فك ميكردم توي بقيه دفترها و يادداشت هاي قديمم سوزوندمش،يه هفته پيش كه دنبال كاموا بودم برا درست كردن روميزي ها كوچيك تو چمدون دوره دانشگاهم پيداش كردم،نگم از ذوق و خوشحاليم،و الان يه هفته اس كه عصرها يا صبح زودها ميرم سراغش يواشكي ميخونمش،واااااي از خاطرات گذشتم،دقيقنِ دقيقن پرت ميشم تو اون دوران پاي كامپيوتر و كيبورد و اتاق بذيرايي و وسط ياهو مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

koolakكــــولاكـــــــــــــ٦١درود!وقتي خودمو ميزارم جاي اون مادري كه بچشو از دست داده تموم بند بند وجودم از درد و ناله فرياد ميزنه،من الان يك ماهه دارم به اين فكر ميكنم اون مادر يا پدر وقتي باخبر شدن كه بچشون زنده بود و نفس ميكشيده اومدن تير خلاص بهش زدن و .....فك كردن بهش ديوونم ميكنه،اون بچه اي كه ميتونست زنده بمونه ولي نذاشتن....تا كي ميخاد ادامه داشته باشه،بخدا خسته شديم،گم شيد نابود شيد ديگه،،،،چهارشنبه يا سه شنبه هفته ي ديگه اول ماه رمضونه،بيصبرانه منتظرم ماه قشنگ خدا برسه،چون تو ماه رمضوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

koolakكــــولاكـــــــــــــ٦٣درود!سلاااام از شهر راز،از شيراز زيبا،از شهر موردعلاقم كه هرچي قشنگي ازش بگم كم گفتم...بگم براتون كه ما از يكشنبه عصر هفته قبلي اومديم شيراز،منم تا تونستم و تا ماشين جا داشت وسيله و لباس همراه خودم آوردم كه تا آخره تابستون بمونيم...فردا و پس فرداي همون روز كه رسيديم با يكي از داييام كه با جناب همسر رفيقتره و دوتا خواهرا و خواهرزاده بزرگ جناب همسر رفتيم سمت سربست،يه باغ شخصي گرفتيم دوشب مونديم و يه ظهر هم ناهارمون برداشتيم رفتيم سمت كهكران،خيلي خوش گذشت،نه نه خيلي همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

درود!اين روزا عجيب درگيرم،شايد باورت نشه اصلا شب و روزام يجوري ميگذره كه اصلا خبردار نميشم....امروز به خودم اومدم ديدم از پست موقت قبليم(همون پست ٥٠) كه هنوز فرصت كامل شدنش نكردم يك ماه ميگذرهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 12:38

درود!اومدم كه بگم بنده روزاي آخره دونفري رو دارم ميگذرونم!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 12:40

درود!امشب يكي از اون شب هاي فوق العاده غمگينه واسم...شايد اگه دلوان تا نيم ساعت پيش خوابش نميبرد يكي از سيم هاي مغزِ من اتصالي ميخورد و از شدت دپرسي و بي حوصلگي و دلگرفتگي پاره ميشد...يكي از دليل هاش نبود جنابِ شوهرِ...الان سه شبِ بخاطرِ كارش بندره و پيشمون نيس...يكي ديگه از دليل هاش هم سالگرد ازدواجمونه،كه بازم ربط داره به جنابِ شوهر كه پيشمون نيس...كلا امروز از بعده ظهر تا حالا دپرس و بي حوصلم،تموم بدنم درد ميكنه،خسته ي روحي و جسمي،هردو اَم...امروز آبجيم بهم پيام ميداد درمورد يه مسئله اي،وسط حرف زدناش بهش گفتم كي ديگه ني ني مون بدنيا مياد راحت شم از كار كردن تو خونه،بخدا خسته سدم از تميزكاري و آشپزي و لباس شستن و...دلوان هم كه ديگه از وقتي بيدار ميشه شروع ميكنه به رو اعصابم راه رفتن...من با اين وزن و حجم و از بزرگيم كه بزور دارم برا خودم راه ميرم و نفس ميكشم بايد كاراي شخصيشو دونه به دونه انجام بدم،كه اگه ندم جيغاش شروع ميشه...راستش يه هفته بيشتره پيج كاريم از دسترس خارج شده،رمز و ايميلمو دادم متخصصي برام درستش كنه،هنوز درست نشده،حالا اونو بيخيال شدم چون مدتي بود خريد هم از شركت نميكردم و ميخاستم كلا اون كار رو بذارمش كنار و يه كار جديدي شروع كنم...ولي با زور و زحمت كلي فالوور جمع كرده بودم و كلي دوست و رفيق داشتم كه بهم پيام ميدادن،حيفشه اگه درست نشه...ولي قبل از اينكه پيج كاريم از دسترس خارج بشه و شروع كرده بودم به فروش گردو چيني و بادام كاغذي،از اونجايي كه جناب شوهر چن ساله تو بندر مغازه عمده فروشي گردو اينا داره ديگه يجورايي كارم راحت شده،خداروشكر خداروشكر سود خوبي هم ازش درمياد و راضي ام،ولي از شانس ما درهم ثانيه به ثانيه داره ميره بالا تا جايي كه من خبر دارم درهم ١٦ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: شنبه 5 اسفند 1402 ساعت: 21:43

درود!٢٠بهمن ١٤٠٢بمونه يادگار از يكي از روزهايي كه خيلي خيلي بهمون خوش گذشتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: شنبه 5 اسفند 1402 ساعت: 21:43

درود!درود از يه مادرِ خسته كه تازه اول راهشه!!!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: سه شنبه 5 دی 1402 ساعت: 23:58

دورد!یه جمله هس که میگه: "هوا بس ناجوانمردانه سرد است!"دیروز و دیشب بارون داشتیم،امشب اولین شب سرد وخنک شهرمون هس،الان با دلوان تو حیاط نشسته بودیم یجورایی سردم شد اومدیم داخل خونه،دلوان که با پوشش کامل(لباس آستین بلند،کلاه و...) بود...الان که اومدم توخونه فقط همین جمله اس که رو مغزم رژه میره،اومدم اینجا خالیش کنم...راستش هوا عالی شده،حالا از هوا که بگذریم...تو پست قبلی گفته بودم قراره برم برا تعیین جنسیت نی نی مون وحسم یچی بهم میگه،اومدم بگم که حسم یه دروغگویی بیش نیسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1402 ساعت: 13:29

درود!امروز جمعه ساعت دقيق ٢٣:٥٣ ديقه اس...٧ديقه مونده تا جمعه تموم شه...اومدم فقط بگم كه..........." به مستييييييييييييييييي شب سپري شه،بيدار بموني شاااايد از عشقت خبري شه،ميگن عشق به همين حال بدي و در به دريشه،شكستييييييييييييييييييييي با دل سنگت من و شيشه به شيشه..."آهنگ قفلي اين روزامه...بعضي وقتا دلم ميخاد از ته ته دلم باهاش داد بزنم و بخونم...البته كه موقع ظرف شستن اين كار رو ميكنم ولي دلم يه جاده صاف و درازي ميخاد كه سرمو از شيشه ماشين ببرم بيرون و هميجور باهاش داد بزنم...اينم بگم امروز عصر با جناب شوهر طبق جمعه عصرامون رفتيم دور زديم و داد زدم ولي شيشه بالا بود و به دلم ننشست،چون خيابون خيلي شلوغ بود...دلوان الان خوابه منم كم كم بايد برم سراغ برنامه ريزي هاي فردام كه چيكار كنم چيكار نكنم...البته اگه آهنگه بذاره...جناب يار هم بيرونه هنوز نيومده،ناگفته نمونه بعده مغرب باغ بابام بوديم،دورهمي خانوادگي،ساعت ١٠برگشتيم بخاطر بچه ها كه ميخاستن مدرسه برن،جناب يار هم ما رو پياده كرد و رفت مجردي با دوستاش...امشب يكم حالم ناخوشه،هم دلم شديدا گرفته هم فكرم جايي هس كه نبايد باشه...آخه چرا من آدم نميشم با يه كلمه اي مثه "يزد يا مهريز" دلم ميره كه ميره....اميدوارم فهميده باشه چرا امشب حالم ناخوشه...من برم،شبتون آروم! + نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 23:53 توسط koolak  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1402 ساعت: 13:29

درود!كمتر از دو ديقه ديگه(٢٣:٥٨)وارد هفتمين روز از فصل عاشقي فصل پاييز ميشيمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 1:39

درود!صداي منو ميشنويد از خونمون!بي خوابي مثه هرشب زده به سرم،منتها هرشب جناب يار بودن و منم سرگرم كاراي خونه ولي امشب هم جناب يار نيستن و هم كاراي خونه رو تا حدودي انجام دادم...دلوان داروهاشو دادم بهش خورد و بعده يكم بازي با گوشي خوابش برد،طفلي بچم دورش بگردم دو روزه تب داشته تازه امروز يكم بهتر بود ولي صداش و دماغش گرفته بود منم داروهاشو همه بهش دادم تا فردا بهترتر بشه،ميخاستم مهدكودك بفرستمشا يهو مريض شد،مهدشون يكشنبه و سه شنبه و چهارشنبه اس،اونم عصرا ساعت ٣ونيم تا ٦،واقعا تايم خوبيه برا دلوان چون صبحا خوابه دقيقا همين تايم مهدش بيداره،از وقتي بهش گفتم كه به خاله زنگ زدم گفته دلوان رو بيار مهد شوق و ذوقش بيشتر شده،تو خونه ميره و مياد كيفش كولش هس،تو كيفش هم دفترنقاشي و مدادرنگياشه،امشب داداشم از بندر برگشته بود يه امانتي برا من رسوند دستم تا زنگ زد گفتم دايي اومده بريم درو باز كنيم تند تندي اول كيفشو برداشت و عروسكش هم دستش گرف اومد دم در،يني با كاراش فيلميه واسه خودش...مهدُ به اين دليل ميخام بفرستمش كه هم حرف زدنش بهتر شه هم روابط دوستانه اش با بچه ها بيشتر شه و هم كمتر تو خونه باشه چون بشددددددت انگشت شصتشو ميخوره،اگه جايي باشه سرگرم ميشه نميخوره،ولي تو خونه تا پتوشو ميبينه فوري ميره زير پتوش و....خلاصه ي مطلب اينكه من تازه رفتم تو ١٨هفته،پس فردا نوبت سونو دارم،سونو سلامت(تعيين جنسيت)نميدونم اينبار حسم بهم دروغ ميگه يا نه ولي نميگم حسم چي ميگه بذا برم سونو مشخص كه شد اونوقت ميام ميگم حسم دروغ بهم گفته يا نه...ولي اينو يادت باشه اگه دختر بود،بيسان،اگه پسر بود نيهاد...اين دو اسم اسم هاي موردعلاقم هس دلم ميخاد اينا باشه اگه جناب يار مخالفت نكنه،يني چن بار بهش گفتم معني هاشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 1:39

درود!چه خوبه ٤١اُمين پست اينجا قراره درمورد يچيزي باشه كه براي هميشه خاطره بمونه...وقتي دلوان رو باردار شدم از همون اوله اولش همي چيو ميدونستم اينكه اگه پريوديم عقب افتاد حامله ام نگران نباشم اينكه قراره سه نفره بشيم و كلي بهمون خوش بگذره...ولي حالا........همه چي درحد سوپرايز برام اتفاق افتاده...جناب شوهر از ذوق داره فكر ميكنه كي و كجاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 10:51

صفحه بندی