خرید بک لینک

koolak

كــــولاكـــــــــــــ

٥٩

درود!

ساعت ٤و ٦ديقه از صبح چهارشنبه اس،يك ساعت پيش بخاطر درخواستِ شير بيسان بيدار شدم،چنان گلوم درد ميكنه،چنان كوفته ام،چنان بدن درد دارم كه نگو و نپرس،هركاري كردم خوابم نبرد،بلند شدم اومدم تو اتاق دلوان ناخونامو لاكِ پوست پيازي زدم و نشستم تا خشك بشه برم به ادامه ي كارام برسم،فردا ساعت ٥ونيم عصر نوبت دكتر دارم بايد بريم شيراز،برا همين قراره قبل از ظهر حركت كنيم كه عصر برسيم من به دكترم برسم،لباساي گرم بچه ها رو براي دو روز موندن جمع كردم،يني كيفمون آماده اس فقط اكسسوري موهاشون برنداشتم و قراره هم صبح براشون مجبوس درست كنم كه ظهر تو راه بخوريم،الهي كه رفتم دكتر بهم بگه مشكلت حل شده من حوصله ي كاراي ديگه رو ندارم براي درمانم...

حالا اينا رو ولش من ذوق پنجشنبه عصر رو دارم كه قراره بريم همون مغازه تو پاساژ ابريشم...ضدآفتاب،شوينده ي صورت،كرم دورچشم،مام،ريمل...بخشي از ليست خريدام هس از گالري ياس...

مغازه دوست جناب يار هس،محصولاتشون اصلِ اونور هس،جناب يار براشون مياورده،يني از اصل بودنشون مطمعنم وگرنه ليست خريدم همينجا شهر خودمون هم هزارتا مغازه آرايشي بهداشتي هستُ دارن...

از هوا بگم كه شبا تقريبا سرد شده ولي نه اونطوري كه بخاري روشن كنيم،در حد پنجره باز كردن تو هال،كه هواي خونه خنك بشه،شب موقع خواب هم تو اتاق خواب با اجازت اسپيلت روشنه چون اتاق گرمه،چون پنجره اي چيزي نداره كه باز كنيم هواي سردِ بيرون بياد داخل...شايد مريضي و درست نشدنمون بخاطر همين باشه...وااااي از بدن درد الانم،واااي از گلودرد الانم...قرص و شربت هم نخوردم كه اگه بخورم گيييييييج ميشم ميفتم،كارام همه ميمونه،منتظرم تو ماشين بشينم و پانادول و ديفن بخورم كه قشنگ بيهوش شم از همه چي...

صبح دلوان بايد كلاسش هم بره،چون چهارشنبه ها هم دفتر مشقشون بهشون ميدن كه مشق جديد بنويسن هم كاربرگ دارن بايد حل كنن يا رنگ كنن،قراره ساعت ١٠ونيم ١١ بريم دنبالش...

نميدونم از الان تا ساعت ١٠ ميتونم كارام بكنم يا نه؟!

آماده كردن تغذيه دلوان،آشپزي،ظرف شستن،آماده كردن وسايلاي شير بيسان،حموم كردن خودم و....

از اتاق فرمان اشاره ميشه لاكام هنوز خشك نشده،بنظرم لاكو جنسش آشغال بوده،عاقا خواستيد لاك بخريد لاك مات بخريد كه زود خشك ميشه ولي خب اين لاك براق ها هم يچي ديگه اس خيلي خوشگلتره...

من برم يواشكي كه لاكام خراب نشه كش موها و تو مويي هاشونو جمع كنم كه موقع بيرون رفتن مون با لباس و تيپشون ست بزنن...

بدرود!

بعدا نوشت: ساعت ٦و ٥٥ ديقه اس و من تموووم كارامو انجام دادم،ظرف تغذيه دلوان رو هم آماده كردم،ساعت هم گذاشتم ٧و بيس بيدارم كنه كه دلوانُ آماده كنم،الانم تموم بدنم از درد مور مور ميكنه ولي ميترسم مسكن بخورم كه يه وقت بيدار نشم برا فرستادن دلوان به مهدش،فعلا يه چرت بزنم تا بيسان بيدار نشده!

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

صفحه بندی