بی عدب خودتونید،آدم باید رک باشه تو زندگیش،مثه من که الان رفتم پیش هدیه و بعد از سروکله زدن با جزوه اش و خط میخی اش بهش گفتم جزوت بهونه بود فقط اومدم بهت بگم که آدم تو اوج عصبانیت یچیزایی رو میگه ولی بعدش پشیمون میشه،چون هیچی تو دلش نیس و همش از روی عصبانیته اگه چیزی میگه،بهش گفتم که اون موقع تابسون که پی ام دادی اگه چیزی گفتم که ناراحتت کردم معذرت میخام چون حالم خوب نبود اون روزا و با آقای مجنون دعوامون شده بود و تا مرز طلاق هم حتی پیش رفته بودیم،اصلا جوری شده بود که بهم بدبین شده بود و اول قرار بود تا خوده این شهر لعنتی باهام بیاد ولی شیراز که رسیدیم باهاش حرف زدمو متقاعدش کردم که اینهمه راهو الکی نیاد،کلا معذرتخواهی کردم و اومدم بالا!البته اونم معذرت خاس و کلی هم تحویلم گرف،حتی خاس برام چایی هم بذاره ولی خب تازه نسکافه خورده بودم ازش تشکر کردم که چایی نزاره!
اینکه چرا رفتم پیشش و کلا رفتار دیشبمو گذاشتم کنار برمیگرده به خواب عصری که دیدم،که اونم اگه آقای مجنون نمیزنگید بازم خوابِ ادامه داشت و خیلی ذهنمو مشغول میکرد به خودش،به آقای مجنون که گفتم ازم خاس برم پیشش و راستشو بهش بگم که اگه کدورت و ناراحتی ای پیش اومده باشه از بین بره و زندگی خوش و خرم داشته باشیم،اینجوری شد که رفتم،خوب هم شد که رفتم چون یه بار سنگینی از رو دوشم برداشته شد،دقیقا همون احساس 1 بعد از نقطه چین رو دارم!

اینجا خیلی خوبه،حس خوبی توش دارم،اینجا هم آدم میتونه خودشو خالی کنه و سبک بشه،حتی اگه مخاطبی نداشته باشه،اصن حرفایی که میزنم خیلی بی ربطن به مخاطب و این حرفا،مهم خوده آدمه که از زندگیش لذت ببره هرطوری که هس،مهمتر از همه اینه که حال بد همیشه موندنی نیس،خوبه که وقتی حالمون خوبه به روزای بدمون هم فک کنیم و بالعکس وقتی حالمون بده به روزای خوب و شادمون هم نگاه کنیم!(یه کلام از ننه ی عروس!)((گفتم ننه ی عروس یاد مامانم افتادم،چن روزی بود ازش خبر نداشتم ینی نمیزنگید،تا دو روز پیش هم که خودم میزنگیدم خونمون همش بابا جواب میداد و میگف مامان دسش گیره،تا اینکه امروز بعده کلاس متون زنگیدم بازم بابا گوشیو برداشت،ینی داشتم واقعنی نگران مامان میشدم که به تته پته افتادم و بابا خودش فهمید و فوری گوشیو داد دس مامان،یه دل سیر با مامان حرف زدم،اونقدی که آخرش چون صبحونه هم نخورده بودم داشتم ضعف میرفتم از بی جونی و بی حالی،مامان یه خبر هم بهم داد که هنوز به آقای مجنون نگفتم،بهم گف همون استکان فرانسوی های جهیزیه ات کارتونش کامل توسط موریانه خورده شده،این ینی اگه به همین زودی نرین زیر یه سقف سقف میاد روی شما!!
ینی کلا هروقت با مامان میحرفم درمورد عروسیمون یچیزی میگه که خیلی گذشته از عقدمون!هی من میگم بذار درسم تموم شه هی مامان حرف خودشو میزنه،هی میگم بعده محرم وصفر سال بعدیه هی اون میگه نه تابسون باشه که خیلی دیر شده،دیگه نمیدونم چیکار کنم از دستِ این بشر!!))خلاصه ی کلام " بسمه ،هرچی تنها شدم شکستم،دیگه بسمه،دلمو بازی نمیدم،دیگه بسمه تنهایی،بذا حس کنم اینجایی،تو که میدونی هنوزم زخمه دلم،تو بری همه چی داغونه،همه چیه ی منی دیوونه،چجوری جداییتو بفهمه دلم،نرو رد نشو از دل سادم،نرو من که اجازه ندادم،........."
کولاک نوشت۱: خوبم خوبی خوب هس،خدا این حالِ خوشو ازمون نگیره،اگه هم میگیره خودش حواسش بهمون باشه و بس،الهی آمین!
کولاک نوشت۲: آقای مجنون مثلا امروز بعده مغرب بهم زنگید چون قبلترش باهاش دعوا کرده بودم که دو روزه قشنگ باهام حرف نزدی،مثلا زنگید که از دل من دربیاره و ناراحت نباشم از دستش،وقتی از خواب بیدارم کرد چون خواب بودم کلی عصبی شدم و تو اتاق نتونسم چیزی بهش بگم،یه صدای خواب آلوده ی زورکی ازم درمیومد که خودش فهمید بدموقع زنگیده قط کرد ولی خب نتم که روشن کردم خاسم باز دعواش کنم ولی دلم نیومد خودمم نمیدونم چی شد که ازش تشکر کردم که به موقع زنگیده و بیدار شدم،بهش گفتم اینقد خوابای الکی دیدم که خوابو اصلا بهم نچسبید،برگشت بهم گف خب دوباره بخاب که بهت بچسبه،حالا من چی گفتم بهش،گفتم "الان صداتو شنیدم هوش از سرم،خواب از سرم پریده دیگه خوابم نمیبره!!"هردومون ذوقیدیم،منکه بیشتر چون اوشون خیلی شاد شدن،ینی اگه مثلا قبلنا بود باز دعوامون میشدا ولی خب جدیدن چون من دختر خوبی شدم دعوا معوایی نیس دیگه،اگه هم باشه خیلی کوتاه میام و اونم درک میکنه و از دلم درمیاره،نه اینکه مثه قبلنا اون هم دعوام کنه،خوب شدیم دیگه،فهمییدیم اینا همش بخاطر دلتنگی و دوری از همدیگه اس،وگرنه وقتی پیش همیم که دعوایی نیس بین مون!!!
کولاک نوشت۳: این روزا باید کمتر بیام اینجا و بشینم درس بوخونم،ولی این چن روزه نشده،از این به بعدش میشه،فقط میام کامنت و این چیزا رو چک میکنم اینکه پست بذارم نه،البته اگه اتفاق مهمی نیفته،راسی پیشاپیش یلداتون شیک!!خوشبحال دوتایی ها که فرداشب باهمن،بعد بگو چرا دلت تنگ میشه!!!هعععیییییییییی
کولاک نوشت۴: کامنتا همه خونده میشه ولی جواب داده نمیشه،امیدوارم کسی از دستم ناراحت نشه بابت این موضوع!مخصوصا درودیوارای اینجا!!من برم تا کلیه هام اَند مثانه ام بیشتر بهم فش ندادن!!خخخخخ،بدرود همگی!!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۶ساعت 23:10  توسط koolak |
برچسب:
نویسنده: ماهان طاهری