درود!
سلاااام از شهر راز،از شيراز زيبا،از شهر موردعلاقم كه هرچي قشنگي ازش بگم كم گفتم...
بگم براتون كه ما از يكشنبه عصر هفته قبلي اومديم شيراز،منم تا تونستم و تا ماشين جا داشت وسيله و لباس همراه خودم آوردم كه تا آخره تابستون بمونيم...
فردا و پس فرداي همون روز كه رسيديم با يكي از داييام كه با جناب همسر رفيقتره و دوتا خواهرا و خواهرزاده بزرگ جناب همسر رفتيم سمت سربست،يه باغ شخصي گرفتيم دوشب مونديم و يه ظهر هم ناهارمون برداشتيم رفتيم سمت كهكران،خيلي خوش گذشت،نه نه خيلي هم خوش نگذشت چون هم بيسان خيلي اذيتم ميكرد هي لباس و پامپرز عوض كن هي مواظبش باش تو آب نيفته ،از طرفي هم خواهرشوهر بزرگه كه ميشه زن دايي بزرگم يهو حرفاي نيش داري بهم ميزد يهو تو ذوقم ميزد،حالمو خراب كرده بود،خلاصه به اصرار همون داييم ما اين سفره رو رفتيم با اونا خيلي خوش بود ولي همين زن دايي بزرگم كه ميشه خواهربزرگه جناب همسر و اون پسر چاقالوش خيلي حرف هاي نيش دار و بزرگي ميزدن،خدا ازشون نگذره،يجاهايي واقعا دلمو شكوندن و منم تو خودم ريختم حتي به جناب همسر هم نگفتم كه بخاد از خواهرش و خواهرزاده اش طرفداري كنه(كه ميكنه!)كه بيشتر دلم شكسته بشه...
خلاصه چهارشنبه ظهر از باغ زديم بيرون برنامه اين شد همه بيان خونه ي ما به صرف مجبوس گوشت كهره،بماند سر همين موضوع همون دونفر چه تيكه هايي بارم كردن،فك ميكردن آشپزي برا من سخته و زحمته،من ناهارو زود و تند آماده كردم چون ساعت ١وربع رسيده بوديم تا جناب همسر هم گوشت گرفت و اومد حول و هوش ١و ٤٠ديقه شد،ديگه چون گوشت كهره بود و يكم زمان ميخاس بپزه ساعت ٤ونيم عصر بود ناهارمونو خورديم،بعدش با خانوما رفتيم سمت ٢٠ متري سينما سعدي تا اون سرش كه ميشد ٣٠متري سينماسعدي يني دقيقا سر چهارراه سينما سعدي رفتيم و خريدامونو كرديم،شب همه به فكر رفتن به خونه خواهرزاده بزرگو جناب همسر بوديم و برگشتيم خونه،تازه رسيده بوديم كه خواهر شوهر بزرگو جناب همسر و پسر زنگ خونه و زدن و با سه تا يبار مصرف بزرگ از آش و كشك بادمجون و حلوا زعفروني اومدن،حالا ما همه منتظر كه قراره بريم خونه تازه خريده شده ي اونا رو ببينيم،خواهر كوچيك جناب همسر كه دخترش هم زن پسر خواهر بزرگه جناب همسر ميشه(يني دخترخاله پسرخاله ان!)ناراااااحت كه خونه دخترشو نديده،عصر هم كه داشتيم ناهار ميخورديم سر سفره گف ظهر اينجا بوديم شب ديگه ميريم خونه ي سلما اينا(دخترش) بصرف ساندويچي چيزي،خلاصه خواهرشوهر بزرگو نزاشت كه بريم خونشون رو بقيه ببينن شايد ميترسيده چشش بزنن او دره پيت و آشغالو،منكه يبار بيشتر نرفتم وقتي ديدم دلم گرف احساس خفگي ميكردم تو خونشون،هم كوچيك بود هم يجوري بود،خلاصه شام هم خونه ي ما خورديم كلي طرف و استكون هم تو دست و پام بود تا صبح پنجشنبه كه داييم و خواهر كوچيكه جناب همسر برگشتن شهر خودمون و نموندن،اونا(سلما و شوهرش و مادرشوهرش كه خواهربزرگو جناب همسر ميشه)هم هي اصرار كردن آخره هفته اس ناهار بمونن و عصرش برن اينا قبول نكردن،يجورايي ناراحت هم شده بودن بخاطر شام كه آورده بودن خونه ما خورديم،مادر سلما اصلا انتظارشو نداشت و واقعني ناراحت شده بود كه خونه دخترشو نديده بود،البته خونهه تازه تازه هم نگرفته بودن،پاييز و زمستون بود گرفته بودن كاراش هم همه كرده بودن،كم و كسري هاش رو انجام داده بودن من نميدونم چرا اون شب اينكار رو كردن شام رو آوردن خونه ي ما درصورتي كه بقيه منتظر ديدن خونشون بودن،شايد چون متنفرن از دايي بزرگم نميخاستن دايي اونيكيم بياد خونه رو ببينه كه بره برا برادرش تعريف كنه،نميدونم واقعا،ولي اون شب من خسته ي خسته ي خسته از همه چيز بودم،دو روز قبل از اينكه بيايم شيراز هم اصلا خواب نداشتم چون هم خونه تكوني داشتم و تو فكر وسايل بردن بودم كه چه ببرم چه نبرم،دو روز بعدش كه تو باغ بوديم خواب درست و حسابي نداشتم،روز آخري هم كه خاستيم برگرديم شيراز پريود شدم،موقعي پريودي هم استخون درد ميگيرم شديد،چهارشنبه كه بعده ناهار خوردنمون با مترو رفتيم سينما سعدي و كلي پياده راه رفتيم تا رسيديم داغون شده بودم،خداييش شام رو انتظار داشتم بريم خونه ي اونا كه نخام هي تو آشپزخونه باشم كار كنم ولي اونا نذاشتن منم به نشونه ي ناراحتي ازشون ديروز ظهر كه دعوتمون كرده بودن برا ناهار نرفتم،البته ناگفته نمونه كه صبح پنجشنبه كه داييم و خواهرشوهر كوچيكه برگشتن ديار خودمون يه گلودردي گرفتم كه بيا و ببين خونه هم پخش و نامرتب كلي هم ظرف و استكون نشسته اصلا يه اوضاعي بودم،قبل از ظهر هم جناب همسر وسايلاشو برداشت بره شهرك صدرا پيش رفيقاش كه اومده بودن بهم گف احتمالا شب هم نمياد،كه پتو و بالشش هم برده بودحالا بماند كه شب جمعه هم بود ولي تو دل خودم گفتم بدرك بره اصلا نياد،مگه وقتي هس چه گوهي ميخوره،قسمت من بوده اينجور شوهري،هعيييي كه خيلي دلم پره،بغضم گرف سره يه مسائلي..............
خلاصه ما بمير نميري خونه رو تقريبا مرتب كرديم تا ساعت ١٢و خورده اي از شب بود كه جناب همسر پيام داد كليد نبرده ميخاد برگرده ١ميرسه،منم بزوووور دخترا رو خوابونده بودم خودمم قرص خورده بودم كه بگيرم بخوابم،منتظرش موندم كه در و براش باز كنم بعدش عين خودش بي توجه گرفتم تخت خوابيدم،خدا لعنت كنه اون كسي رو كه باعث شد جناب همسر رفيق باز بشه،اصلا رفيقاش براش خدان،خاك تو سره ايجور آدمايي،خاك تو سره كل رفيقاي عنترش....
آخره شبي كه ميخاست برگرده پيامم داده بود كه ناهار خونه سلما اينا دعوتيم منم حالم خوش نبود فوري جوابش دادم خودتون(خودش و دوتا دخترا!)بريد من مريض و داغونم نميتونم بيام،يني از خدام بود مريض باشم نرم اونجا،حداقل واسه يه روز هم كه شده چشمم نبينتشون،،،
يني تو ٢٤ساعته هم بهشون غذا و آب و جا بدي بازم نمك نشناسن،اينو تابسون سال قبل متوجهش شدم،تابسون پارسال من ٢ماه و نيم فيكس شيراز بودم،از اين دوماه و نيم يه ماهش همين خواهرشوهر بزرگو دبي بود يه ماهش هم بخاطر مريضي باباش خونمون بود و اون نصفش هم دو سه روز بخاطر دكتر رفتن خونمون بودن،دبي رفتنش هم ما برديمش فرودگاه چقد هم منتظر مونديم كه سوار هواپيما بشه و بره،بگو اينقدي كه اونا خونه ي ما بودن هيشكي ديگه نبود،از اونايي هم نبود كه مثلا بگه حالا ديروز و پريروز غذاي برنجي خورديم امروز مثلا غذاي نوني درست كن،هي آشپزي كن هي جمع كن هي بشور اين وسط بيسان هم مراقبت ميخاس و كلا هرآدمي باشه خسته ميشه،بعده تابسون كه هوا خنكتر شده بود يه شب كه از تنهايي و نبودن جناب همسر عاصي شده بودم و دخترا هم خيلي غُر ميزدن با تاكسي(بدون وسيله بوديم خب!)رفتم خونه ي پدرشوهر اينا،قرارمون هم اين بود ساعت ٧تا ٩اونجا باشم ٩به بعد بريم خونه ي خواهرم كه باشگاهش هم اونموقع تموم ميشد و خونه بود،چشمتون روز بد نبينه،ما تا رسيديم زن باباي شوهر بهم گف مگه خبر نداري امشب با همون گروه دورهمي ميخاييم بريم بيرون،صديقه(تك دختر خواهرشوهربزرگو)و سلما به من زنگ زدن و پيام دادن كه تو پات درد ميكنه هيچي درست نكن ما همه چي درست كرديم خودمون هم با ماشين مياييم دنبالت ميبريمت،يني من از چن روز و چن شب نبودن جناب همسر دلم بشدت گرفته بود وقتي اينو شنيدم دلم ميخاس از اونجا فرار كنم برم،حالم از همشون بهم خورده بود،نگو تو برنامه بله كه منم برنامشو داشتم گروه دورهمي تشكيل داده بودن و منم نبرده بودن توش،حالا كيا بودن تو گروه،دوتا خواهراي جناب همسر،زن باباش،يدونه دختر خواهربزرگ همس و دوتا زن پسراش،و سه تا دختراي خواهركوچيك همس و دوتا دختر عمه هاي جناب همسر و عمه ي دختر عمه هاشون،تااااازه زن باباي همسر هم سر از لينك و اينا در نميوورده ديگه بهش زنگ زدن كه همون پيامي كه فرستاديم برات رو همون متن آبيو بزن وارد ميشي،ولي من هيييييچ،هنوزم وقتي بهش فك ميكنم دلم ميگيره خدا ازشون نگذره،هميطوري كه با من رفتار ميكنن يكي با خودشون رفتار كنه،گروه رو كي تشكيل داده بود؟!يدونه خواهرزاده جناب همسر(مرده شور خودشو و مامانشو ببره!)من هميشه فك ميكردم داييم خيلي در حقشون بده كه باهاش لجن،ولي الان مطمعن شدم داييم با همون بدكاري ها و بد رفتاراش صد شرف داره تا زن و دختر و پسر بزرگش،اينا شيطونو درس ميدن،اينا اصلا خوده شيطونن نمك نشناس هاي بي همه چيز،،،،،
اون شب كه قرار بود تا ٩ پيششون باشم ٧و ٤٥ ديقه بود از خونشون زدم بيرون،اونم چون منتظر بودم برادرشوهر كه شاورما داره شاورما رو برامون آماده كنه وگرنه همون ديقه اي كه زن باباي شوهر بهم گفت زده بودم بيرون،چقد هم زن باباي شوهر اصرار كرد حالا بيا اشكال نداره من از بس عصبي بودم بهش گفتم خيلي هم اشكال داره، جايي رو كه نميخان و بهم نگفتن چرا بايد خودمو كوچيك كنم تو جمعشون باشم،نگو هركدومشون دسر و پيش غذا و اينا درست كرده بودن ميخاستن سفره بندازن و بخورن،كوفتشون بشه......
اون شب هرجوري بود خودمو رسوندم خونه خواهرم(مامان مهنا)خواهرم خودش هنوز كلاس بود ولي دختراش بودن،تا رسيدم يواشكي كه كسي نفهمه زدم زير گريه و تا خواهرم اومد براش تعريف كردم و باز گريه كردم،اون از برادرشون اين هم از خواهراش،البته خواهركوچيكه بي تقصير بود ولي خواهربزرگه كلا تو نظرم شخصيتش عوض شد،ميتونس بره به دختر عنترش بگه اصلا دعواش كنه كه يدونه زن برادر كه بيشتر نداره(زن برادر بزرگوشون باهاشون خوب نيس و هيچ ارتباطي با هم ندارن،حتي با شوهرش هم خوب نيس!)به منم خبر بدن خُب...
البته اينم بگم قبل از اينكه بيسان بدنيا بياد باز دورهمي داشتيم منم بودم،درسته تو واتساپ باز همون يدونه دختر خواهرشوهر گروه رو تشكيل داده بود و اوايلش منو تو گروه نبرده بود و من از طريق زن باباي جناب همسر باخبر ميشدم و ميرفتم ولي ايندفه كه يه مدت گذشته بود و تو بله گروه تشكيل داده بودن و منم نبرده بودن خيلي دلم درد گرف تا چن روز هم از تنهايي كه جناب همسر نبود هم خستگي روحي بخاطر بچه ها كه دست تنها بودم تا چن روز دپرس بودم و شب موقع خواب كارم گريه بود از بس از دستشون ناراحت بودم....
خلاصه از اون شب يه آدم ديگه شدم تا تونستم دور شدم ازشون وقتي زنگ ميزدن به جناب همسر كه به بهونه بچه ها بريم پيششون به هر بهونه اي كه ميشد من ميپيچوندم و باهاشون نميرفتم به دلوان هم ميگفتم هركي ازت پرسيد مامانت كجاس چرا نيومده بگو كار داشته يا بگو مريض بوده يا.........
ديروز از بس بيحال بودم و جون نداشتم حتي به ادامه تميزكاري هام برسم بعد از ناهار كه جناب همسر از خونه خواهرزاده اش برگشت رفتيم درمونگاه سرم زدم ٦تا آمپول تو سرم برام زدن تا يكمي بهتر شدم!
امروز صبح هم بخاطر كاري كه جناب همسر داشت برگشته شهر خودمون،كه من در نبودنش يكم نفس راحتي بكشم،البته اگه ايرادها و غُرغُراي دختراش بزارن!!!!!
ساعت شده ١٠وربع دخترا هنوز خوابن،منم دلم ميخاد برم بخوابم ولي ميدونم الاناس كه بيسان بيدار بشه،خيلي هم گشنم شده تو فكر صبحونه خوردنم،حالا تا اينا بيدار بشن صبحونه مشتي درست ميكنم با همديگه ميخوريم...
تو فكرم اين هفته كه جناب همسر نيس يه روز بچه ها رو بذارم پيش عمه خبيثشون و با سلما بريم سمت پارچه فروشي عادل ارزوني،دفعه آخري كه اومديم شيراز با مترو رفتم راهشو بلد شدم يكمي فقط پياده روي داره،ميخام پارچه ريون و نخي بگيرم برا خودمو دخترا بلوز و شلوار تو خونه اي بدوزم...
خيلي زياد گشنم شده مغزم ديگه نميكشه تايپ كنم برم استري كنم تا بيدار نشدن بعد اگه حرفي مونده بود ميام تو كولاك نوشت ها ميگم!!
فعلا بدرود!
برچسب:
نویسنده: ماهان طاهری