خرید بک لینک

koolak

كــــولاكـــــــــــــ

٦١

درود!

وقتي خودمو ميزارم جاي اون مادري كه بچشو از دست داده تموم بند بند وجودم از درد و ناله فرياد ميزنه،من الان يك ماهه دارم به اين فكر ميكنم اون مادر يا پدر وقتي باخبر شدن كه بچشون زنده بود و نفس ميكشيده اومدن تير خلاص بهش زدن و .....

فك كردن بهش ديوونم ميكنه،اون بچه اي كه ميتونست زنده بمونه ولي نذاشتن....

تا كي ميخاد ادامه داشته باشه،بخدا خسته شديم،گم شيد نابود شيد ديگه،،،،

چهارشنبه يا سه شنبه هفته ي ديگه اول ماه رمضونه،بيصبرانه منتظرم ماه قشنگ خدا برسه،چون تو ماه رمضون براي بار دوم مادر شدم،بيسان ٤ام رمضان بدنيا اومده،گفتم بيسان،ماشاءالله ماشاءالله گل دخترم خيلي بزرگتر شده،و مدتيه ميره و مياد ميگه "مامان"...بعد از ظهرها كه ميرم بخوابم تا خرابكاري ميكنه از تو هال بلند داد ميزنه "مـــامــان!"

بعضي وقتا اينقد خستمه خوابم مياد جوابشو نميدم ولي عصر كه بيدار ميشم ميبينم بعله تو پامپرزش خرابكاري كرده!!!

از قُلدريش هم كه نگم،ديشب با دلوان داشت بازي ميكرد،يهو ديدم صداي جيغ و داد دلوان مياد نگاه كردم ديدم بعــله بيسان داره لباسشو ميكشه و نميذاره سوار سه چرخه شه كه خودش بره سوار شه،يني مرده بوديم از خنده،باباشون به دلوان ميگف از خودت دفاع كن قلقلكش بده نزار حقتو بخوره ولي دلوان ايقد مهربونه كه حتي حاضر نيس آبجيشو قلقلك بده كه مبادا اذيت بشه!

راسيتش سه هفته اس منتظرم اين تعطيلي ها برسه بريم شيراز،هفته قبلي خاستيم بريم كه جور نشد هم ابراهيم اينا(رفيق جناب يار)نميتونستن بيان چون مادر ابراهيم زانوهاشو عمل كرده بود هم خودم با خاله ها و دخترخاله قراره ناهار بيرون رفتن رو گذاشته بوديم،حالا اين هفته يني فردا كه سه شنبس قراره بريم،از طرفي فردا قراره دلوان اينا رو ببرن اردو كلاسشو تعطيله بخاطر همين قبل از ظهر قراره بريم كه از اون ور يسر سپيدان هم بريم ديدن برف،برفي كه اگه مونده باشه،ابراهيم اينا هم فك كنم عصر ميان،صبح تا شنيدم اونا هم ميان كلي خوشحال شدم چون عين خودمون خاكي و مهربون و آباد هستن،از اونايي ان كه آدم باهاشون احساس راحتي ميكنه...

حالا صبح كه دلوان رو فرستادم مهد اومدم بخوابم كه ديدم نــع نميشه،جناب يار هم بيدار شد كه بره بندر بهم گف شب برميگرده و فردا ميريم شيراز ديگه منم خواب از سرم پريد اومدم اينجا يكم خودمو خالي كنم،ديشب هم به مامانم گفته بودم از همون نونوايي برام نون بگيره كه خيلي سمبوسه درست كنم برا ماه رمضون فريز كنم،فعلا سيب زميني ها رو گذاشتم آبپز بشه بعد برم ادامه موادشو درست كنم،برا ناهار هم قليه اَلوك گذاشتم با نون بخوريم،كم كم هم بايد برم لباس گرم هاي دخترا رو جمع كنم برا فردا آماده شيم كه خيلي كار نمونه واسم،بيسان هم بيدار شده تو هال نشسته پوكويو رو ميبينه ولي هرازگاهي مياد سراغم ميگه بغلم كن،آخه يكي به من بگه نشستنكي چجوري بغلش كنم؟!

كولاك نوشت:ميدونم امروز ٢٠بهمنه ولي دقيقا شدم مثه متن همون آهنگه حاميم كه ميگه: "من هم دلم تنگته هم قهرم باهات..." يجاي ديگش هم ميگه: "قلب مني هنوز هم و غم مني اما افتادي از چشام......"

آره فك ميكني هنوز يه ديقه نشده آي دي تلگرامتو عوض ميكني من نميفهمم من با خبر نميشم نه...خيلي بيشعور و خيلي كثافتي....

خدا هدايتت كنه!عمرا اگه بگم تولدت مبارك!

بعدا نوشت:از ساعت ٨ونيم تا حالا كه ١١هس دارم تايپ ميكنم يهو وسط تايپ كردنام بيسان مياد سراغم و گوشيمو ميخاد منم مجبورم گوشيو بذارم كنار تا دوباره حواسش پرت بشه و بيام اينجا،مامان هم اومد نونا رو آورد برم ببينم ميتونم ١٥٠تايي سمبوسه درست كنم!

بدرود!

برچسب: نویسنده: ماهان طاهری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

صفحه بندی