درود!
اون دفترم بود كه تموم خاطرات و يادداشت هاي زمان مدرسه و پيش دانشگاهيم و پشت كنكوري بودنم توش نوشته بودم...
نميدونم چرا فك ميكردم توي بقيه دفترها و يادداشت هاي قديمم سوزوندمش،يه هفته پيش كه دنبال كاموا بودم برا درست كردن روميزي ها كوچيك تو چمدون دوره دانشگاهم پيداش كردم،نگم از ذوق و خوشحاليم،و الان يه هفته اس كه عصرها يا صبح زودها ميرم سراغش يواشكي ميخونمش،واااااي از خاطرات گذشتم،دقيقنِ دقيقن پرت ميشم تو اون دوران پاي كامپيوتر و كيبورد و اتاق بذيرايي و وسط ياهو مسنجر و ......
اصلا انگاااااار من نه مال الانم مال دقيقا همون روزام،اصلا يادم ميره كه ١٥ ١٦سال از اون زمان ها گذشته...
هيچي ديگه فقط اومدم اين خبر خوش رو اينجا ثبت كنم كه دفتر خاطراتم پيدا كردم،هنوز به نصف خوندنش هم نرسيدم ولي بعضي جاهاش چنان دست و دلم قنج ميره از اينكه واقعا واقعا واقعا هرچي عشق،هر چي دوست داشتن،هرچي اتفاق و خوشي بوده همش واقعي و از ته دلم بوده،نميدونم چرا يهو اون روزا ادامه پيدا نكرد ولي هرچي بود من بازم برگردم به عقب اونا رو خط نميزنم...
الان وسط جاروبرقي كشيدن اومدم اينجا خودمو خالي كنم،
دلوان و بيسان تموم بالش ها و پشت كمري ها رو وسط هال انداختن در حال سرسره بازي كردنن،برم ادامه جاروم رو بكشم تمومش كنم كه حسابي گشنمه بايد شام بخوريم!
ميام به زودي...
فعلا بدرود!
برچسب:
نویسنده: ماهان طاهری